X
تبلیغات
عســـــل و خربـــــــزه
یک لرزه ی شـیرین به دل افتاد که عشـقت...انگار برایم عســل و خربــزه ای داشـت:)
شده واس من آینه ی دق...هی نگاش میکنم هی لبمو گاز میگیرم...انگشتامو گاز میگیرم...میگم دختر تو چیکار کردی با این بیچاره؟!اول ها  فکر میکردم حتما باد میزنه پشت گوشش این شکلی میشه...بعد گفتم آخه باد دیوار کوتا تر ازین گیر نیاورده!الان که دقت میکنم میبینم وقتی هم باد نمیاد گوشاش همینجوریه!شده کانهو آینه بغل اتوبوس!شب و روز خواب گوش میبینم!آخه من به هرچی زیاد فکر کنم زیاد خوابش رو میبینم(!)خواب میبینم از گوشام آویزونم کردن به پنکه سقفی...خواب میبینم دارند گوشام رو میبُرند بعد من دارم هارهار و قار قار میخندم...احساس عذاب وجدان میکنم...به هرحال پسره!دو روز دیگه ۱۴-۱۵سالش میشه کلی گوش توو بلوغش تاثیر میذاره! دخترا دیگه به پول و تحصیلات طرف نگا نمیکنن!الان مدل ابرو برداشتن هاشون مهمه!یا اینکه مثلا لاله ی گوش پسر  چه مدلیِ!اصلا گوش خیلی مهمه!نشنیدید که میگند:دوماد غیرت نداشته باشه ولی گوشِ پدر مادر دارِ پُر مَلات داشته باشه؟!خب چون نشنیده بودید گفتم!میخوام تغییر رشته بدم!تا دیر نشده! استعدادش رو هم دارم که یه جراح درست و حسابی بشم!خودم خرابش کردم خودم هم باس درستش کنم خب!اگه میدونستم این پسر داییِ ما اون وقت که ۲سالشه گوشاش انقد بی جنبه است اصلا برای تنبیه کردنش گوشش رو نمیکشیدم!خب حداقل یه جایِ دیگه اش رو میکشیدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:50  توسط میس الی 

نشسته ام روی صندلی های ترمینال...دیر رسیدم وگرنه میتونستم با اتوبوسی که یه ربع پیش رفت میرفتم...حالا باید یه ساعت و نیم اینجا رو صندلی های یخ سوت بلبلی بزنم و به ملت نگاه کنم...میاد میشینه صندلی رو به روی من...قیافه اش میزنه ۲۴-۲۵ باشه...با تُف ۴تا پَر جعفری رو که رو کله ش هس رو سیخ کرده توو هوا...دوتا رو هم چتری ریخته توو صورتش...لپاش قرمزه...قیافش کآنهو قل مراد!نمیدونم یادت میاد یا نه؟!یه کت شلوار برق برقی هم پوشیده(ووع)و احساس تیتیش مامانم اینا بیا بیگی منو و اینا میکنه...پاچه های شلوارش رفته بالا و دقیقا میتونم پیژامه ی آبی رنگش رو ببینم که جوراباش رو کرده روش!پاهاش رو هم انداخته رو هم...همچین مثل برج زهرمار  فیس توو فیس من نشسته که بیا و ببین...انتظار روابطِ آیز توو آیزی هم داره شاید از نزدیک! دوبار که چشمم بهش میفته نیشش رو تا پشتِ کلش باز میکنه و چشمک میزنه...خدایا قربونت برم با این شانس خوشگلی که به ما دادی...حواس خودمو مثلا پرت میکنم..دُلا میشم...بند کفشم رو باز میکنم و دوباره میبندم...میبینم باز داره نگاه میکنه...هندزفری رو در میارم و شروع میکنم به آهنگ گوش دادن میبینم باز داره نگاه میکنه...ای کاش فقط نگاه بود...آنچنان لبخندهای چندش آور آلوده ناکی هم میزنه که بیا و ببین...فکر کرده خیلی تیریپه مکُش مرگِ مایی داره!یهو میبینم پسره ی سوسک صفتِ گوریل نما یه بوس میفرسته...آدرنالینِ خونم میزنه بالا...غیرتی میشم واس خودم نافرم...یاد یه حرکتی می افتم که یه بار واسه یه نفر از دوستام انجام داده بودم و کلی ترسیده بود...حتی بعدش بهم گفته بود الی دیگه اون حرکت رو انجام نده...قلبِ ملت به درک ...بختِ خودت بسته میشه...این حرکت ما خیلی فن پیچ هستش ها!یه چیزی ما فوقِ برگردوندنِ پلک و چه بدونم ابرو گره زدن و گوش رو تکون دادن...این حرکتی که بنده انجام میدم  تا دو روز میمیکِ صورتم اوضاعش داغونه...کلا جای چشم و گوش و زبونم عوض میشه...البته بیشترین فشار به زبونم میاد!بعله اینطوری هاست!...سرم رو میارم بالا...هنو داره نگاهای ملیحانه ی ملخی میکنه... به اینطرف و اونطرف نگاه میکنم که ببینم کسی این عمل قبیحانه ام رو نبینه...میبینم نه خدا رو شکر هرکی حواسش به چیزه خودشه ...یه پلکِ عاشقانه میزنمو و یهووووووو....حَِِِِِِِِِِِِِ حَ حَ حَ حَََ........به مولا به ثانیه نمیکشه مثل گور خر شروع میکنه به دویدن...قیافش دیدنیه...احتمالا فکر کرده باید یه چیزی توو مایه های فرشته ی مرگِ سریال کلید اسرار باشم یا یه چی توو همین مایه ها...بعد از رفتن اون فکم نا فرم درد گرفت!توو اون یه ساعتی که معطل بودم تنها کاری که کردم این بود که به صورتم ورزش دادم...همین.

لرزه ی بعد از خربزه:حالا که باز فردا میخوام جُلُ جازیم رو جمع کنم و سوار اتوبوس(ووع)بشم و برم تهران یاد این خاطره ی دو هفته پیش افتادم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:48  توسط میس الی 

گفتیم با این برفی که داره میاد حتما تَطیل ِ فردا!!آخه این تِرونیا تا تقی به توقی میخوره تَطیل میکنن! نیم میل برف میاد بعد مثلا فلان کاره ی شَرداری میبینه دخترش هنو چکمه ی نو واس امسالش نخریده میگه تَطیل!ولی خب امسال گویا همه همه چیشون!جور بود واس همین تطیل نکردن!صب امتحان داریم! حیاط دانشکده خیلی شلوغه!سردمه زیاد!!از سرما دارم چُسفیل میشم...خب مسلما وقتی آدم سردش باشه دوتا حالت واسش پیش میاد:یا دسشوییش توو مثانه اش یخ میبنده یا هی کرور کرور احساس شاش زدگی میکنه!هی میگه انقریبِ خودمو خیس کنمو و این حرفا!!بنده هم از اون دسته ی دومی هستم!هی به خودم شک میکنم!میرم که برم دس به آب یهو احساس میکنم نشیمنگاهمون مورد حملات برف واقع میشه...نگا میکنم میبینم یه پسره از پشت درخت منو هدف رفته!اونم کجا رو؟!!نه یُخده پایین تر...نه یُخده بالاتر!!همچین میزنه پشت پالتو رو مزین میکنه!داغ میکنم !یه گوله برف بر میدارم میزنم بهش!خب مسلما  منم میزنم به یه جاییش که حساسیت نشون بده!همین که دارم کیف میکنم از این هدف گیری یهو احساس میکنم پس ِ کلم داره تیر میکشه!مثل اینکه کلا ملت همه پشت درخت کمین کرده بودن بزنن پَکُ پوزِ دخترا رو پیاده کنن و بنده نشون اولشون بودم!اما از اونجایی که هیچ کس تنها نیست و این حرفا رفیقِ عزیز تر از جانمون هم از را رسید و دو تنه حریف ۱۰-۱۱ نفر شدیم!کلا کمر و کله و چونه و اینا برامون نذاشتن!ترور شخصیتی شدیم نافرم!ولی خب خوب بود!قبلِ امتحانی توپ انرژی گرفتیم...توووووووووووپ
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:48  توسط میس الی 

بچه ی آدمیزاد یک وقتی تبلیغ میکرد که در مصرف آب و برق و گاز این چیزها صرفه جویی کنید که فقط مال شما نیست...آیندگان پس چی آیا چرا؟!اما حالا باید بگیم در حفظ و سلامتی روح و جسم خودتون هم کوشا باشید چون شما فقط مال خودتون نیستید بلکه متعلق به آیندگان نیز ایضا!این طرح اهدای عضو خیلی چیز مفیدی هستند به نظر من...اصلا فکرش رو کردید شاید علم تا چند وقت دیگه اونقد پیشرفت کنه که دیگه چیزیتون دور ریختنی نباشه(!)یک وقتی دیدید به جاهای بی ناموسی هم میکشه و اونا را میکَّنه و میچسبونه واسه یکی دیگه!خب این خیلی ثواب داره مخصوصا برای شما ...لااقل یه بار در عمرتون میتونید مفید واقع بشید و حتی ممکنه خیلی از گناهانتون رو از بین ببره...مثل تف انداختن توو جوب...مالیدن دماغ به درختای توو پیاده رو...شُل کردن در نمک دون موقع مهمونی...مسخره کردن دخترای سبیلو...و خب انتظار نداشته باشید گناهای کبیرتون هم پاک شه...خیلی مسخره است که بخواید توو کوچه ي  بن بست از لب و لوچه ی دختر همسایه آویزون بشید و انتظار داشته باشید با دادن یه چشمِ ناقابل نادیده گرفته بشه...تازشم همه ی اینا وقتی امکان پذیره که شما سکته مغزی زده باشید...پس این توفیقی ِ  که نصیب هر احدالناسی نمیشه...ممکنه همین طور که دارید سوت زنان دوچرخه سواری میکنید یه تریلی بره روی مختون و اون رو بپاشه کف جوق(ب) یا مثلا شب که دارید خوابای جینگول مستون میبینید دچار گازگرفتگی بشید...یا مثلا همسرتون تووی غذای مورد علاقتون دوتا قرص موش بندازه...و خیلی چیزای دیگه...اما خب این طرح خیلی خوبیه...بیاید برای یه بارم که شده مفید واقع بشیم...به قول دکتر خارجکی ها که حرفای قِشَنگ قِشنگ زیاد میزنند:همه ی وجودتان را به بهشت نبرید...عده ای روی زمین نیازمند  آنها هستند!

لرزه ی بعد از خربزه:یه فرم توو سایتwww.ehda.irهست كه ميتونيد پر كنيد واگه  خداي نكرده بعد از 65سال يه چيزيتون شد چيزاتون رو بديد به اونايي كه چيزاشون خوب كار نميكنه...ما هم كرديم فرم را پر...شما هم ايضا لطفا...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:46  توسط میس الی  | 

چیزهای خاص خودتون که سر جاش ما کاری به اونا  نداریم(من واقف...تو واقف ...همه واقف)...به صدقه سری ِ محققان خارجی که پرده ی بکارتتون کشف شد...کلی هم مقاله ی علمی ِ خارجی نوشته شده که شما هم دوران قاعدگی دارید نافرم گونه!....  بابا خودتون رو یه کم جمُ جور کنید تا گَنده چیزای دیگَتون  در نیومده!

لرزه ی بعد از خربزه:شکلکِ زبان از حلقوم به بیرون آویزان به سمتِ آقایان!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:46  توسط میس الی  | 

آیا وبلاگ شما نیز سگ دارد؟

لرزه ی بعد از خربزه:اندر احوالات وبلاگ هایی که آی پی ِ خوانندگانشان را میزنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:45  توسط میس الی  | 

آیا وبلاگ شما نیز سگ دارد؟

لرزه ی بعد از خربزه:اندر احوالات وبلاگ هایی که آی پی ِ خوانندگانشان را میزنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:44  توسط میس الی  | 

الان که دارم این متن رو مینویسم دلم برایِ یه نفر تنگ شده!اما اون یه نفر کسیِ که نه تاحالا دیدمش نه صداش رو شنیدم نه تعریفش رو از این و اون شنیدم¤دل نگرونم برای اونی که اصلا هیچ شناختی نسبت بهش ندارم...حتی نمیدونم یه مردِ یا یه زن¤دارم تصور میکنم اون شخص الان داره چیکار میکنه یا چه اتفاقی براش افتاده یا.......دلم تنگه برای آدمی که شاید اونم الان داره ته دلش یه احساس دلتنگی میکنه...به کسی که نمیدونه داره چیکار میکنه...به کسی که نمیدونه مردِ یا زن!!

آهااااااااااااااای دل نگرون!من اینجام...نگران من نباش¤¤¤

لرزه ی بعد از خربزه:این پست مخاطب خاص دارد(مفرد مذکر/مونث غایب)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:43  توسط میس الی  | 

الان که دارم این متن رو مینویسم دلم برایِ یه نفر تنگ شده!اما اون یه نفر کسیِ که نه تاحالا دیدمش نه صداش رو شنیدم نه تعریفش رو از این و اون شنیدم¤دل نگرونم برای اونی که اصلا هیچ شناختی نسبت بهش ندارم...حتی نمیدونم یه مردِ یا یه زن¤دارم تصور میکنم اون شخص الان داره چیکار میکنه یا چه اتفاقی براش افتاده یا.......دلم تنگه برای آدمی که شاید اونم الان داره ته دلش یه احساس دلتنگی میکنه...به کسی که نمیدونه داره چیکار میکنه...به کسی که نمیدونه مردِ یا زن!!

آهااااااااااااااای دل نگرون!من اینجام...نگران من نباش¤¤¤

لرزه ی بعد از خربزه:این پست مخاطب خاص دارد(مفرد مذکر/مونث غایب)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:43  توسط میس الی  | 

بنده به شخصِ آدمی هستم که از همون دوران طوفولیتُ جهالتُ و این ها کلا با آدم های مُتَقَلِد(!) زیاد حال نمیکردم...یه جورایی تا اعماقِ تَهَم میسوخت وقتی میدیدم یکی از کارام تقلید میکنه!!

حالا غرض از این سخنان گهربار اینکه:میبینم خیلی ها یه جورایی میخواند از نوع نوشتنم تقلید کنند! نه اینکه تک باشم ها!نه اصلا و ابدا!اما خب به هرحال میفهمی که داره یه جورایی ازت تقلید صورت میگیره و خب من خوشم نمیاد!خوشم نمیاد دیگه آقا...قراره بزنم توو یه سبک جدید!اصلا یه وقت دیدی زدم توو ساخت پادکَست و اینا!هم خیلی خوبه هم خیلی کلاس داره!!

نکته ی بعدی اینکه:چقد استفاده از علامت تعجب زیاد شده...اونم چه مدلی؟این جوری(!)!!مبدع این فیگورِ خاص توو علامت سوال مریدمان جناب آقای گلابی دیوانه بودن!!بعدش اندک اندک تقلید از ایشون زیاد شد و خب از اونجایی که باز من از کارای تقلیدی خوشم نمیاد ترجیح میدم دیگه از این علامت توو نوشته هام استفاده نکنم...و از اونجایی که شما خواننده های بسیار بسیار باهوشی هستید باید خودتون بفهمید کجا علامت تعجب باید قرار بگیره!اصلا علامت تعجب یه جورایی شخصی!نمیشه که چون من مثلا آخر جمله میزنم علامت تعجب شما هم لزوما دهنتون رو اندازه ی غار علی صدر باز کنید و تعجب کنید!شاید اصلا تعجبتون نیاد!!شاید اصلا یه جورایی توو تعجب کردن یبوست دارید...گفتم که بدونید این جا آزادیِ کاملِ!راحت باشید...هرکاری دلتون میخواد بکنید...بکنید دوستان...بکنید...

لرزه ی بعد از خربزه:زین پس به جای علامت مهجور و عقب مانده ی !و (!) از علامت¤ استفاده می نماییم(¤)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:42  توسط میس الی  | 

راننده ی تاکسی: ای ک.... این کشوره ک....!آخه بگو ک....بی....ک.... نونت نبود آبِت نبود این طرحت دیگه به چی بود!ک...!ک...!

من:در حالی که مثلا شرم و حیا پیشه کردم دارم از زوره خنده از پنجره پرت میشم بیرون!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:41  توسط میس الی  | 

تحقیقمون تا ۶عصر طول میکشه....۳تایی به توافق میرسیم که برای رفعِ خستگی خوشگلا باید چای بخورند!!میریم تووی حیاط...اصولا این موقع روز پسرها تووی دانشکده هستند...هرکدومشون ۲یا ۳تایی نشسته اند روی نیمکت ها و یه نیمکت خالی وسط دانشکده رو خالی گذاشتن...میریم چای بگیریم...بوفه آب جوش رو تموم کرده....دلم چای میخواد ناجور...پسره ی پررو قبل از ما اومد ۱۲تا لیوان اب جوش پر کرد و رفت!!لجِ آدم درمیاد خب!!سرد هم هست...میگم بچه ها بیاید آلاسکا بخوریم...توافق میکنیم!با سه تا آلاسکا میریم تووی محوطه!!گل سرسبد جمع آقایون هم هستیم!!یک جورای خاصی نگاهمون میکنن...دندونام داره تق توق به هم میخوره...به خودم تلقین مثبت میکنم:الی هوا خیلی گرمه...الی تو داری شُر شُر عرق میریزی از گرما...آلاسکات رو بخور...به زور دارم آلاسکا رو قورت میدم... انگار که قصد کل انداختن داشته باشم با همه ی پسرایی که مستقیم یا زیر چشمی دارند یه جورایی بهمون نگاه میکنند...دوستم زیادی به خودش تلقین میکنه...برای نشون دادن عمقِ رلِ بودن مانتوش رو در میاره(البته یه بلوز تا حدی بلند تنش بود!)سه تایی هار هار میخندیم البته تووی دلم دارم کلی به خودم بد و بیراه میگم!!حالا که دارم برای شما مینویسم صدام یه جوری شده!!دقیقا مثل پسرهایی که دوران بلوغ رو سپری میکنند و صداشون داره بم میشه...دقیقا مثل همه ی پسرهایی که توو این دوران صداشون مثل خروس میشه....قوقولی قوقووووووووووووو
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:41  توسط میس الی  | 

+ جیگر fbداری؟!!

-نه به خدا...من تا حالا bfنداشتم!!

لرزه ی بعد از خربزه:این faceboos(!)هم دنیایی دارد برای خودش ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:41  توسط میس الی  | 

تنهای تنها تووی اتاق....شاید بار دوازدهم باشه که دارم آهنگِ رضا یزدانی((مرگ تدریجی یک رویا))رو گوش میدم....کلا هر وقت این آهنگ رو گوش کردم ناراحتی هام فوران میکنه...بعد یه چیزی مثل یه گوله ی برف به گلوم فشار میاره (همون بغضِ خودمون)بعدش شرو میکنم به گریه کردن...خب شما خودتون حساب کنید وقتی با یه بار گوش دادن گریه میکنم حتما با دوازده  بار گوش دادنش کارهای دیگه ای هم کردم(مثلا خودزنی...کندن مو...چنگ انداختن به صورت...مثلا عرض کردم ها)وسط آهنگ یکی پیدایش میشود تووی یاهو...میگوید دارم گریه میکنم...یهو یک صداهای خاصی می آید...ناله مانند...شاید یک چیزی توو مایه های ضجه زدن...یادِ داستان گیله مرد می افتم....صدای جیغ و ضجه می آمد...فریادهای صغری همسر گیله مرد....بعد یهو میبینم توهم نیست ...از پنجره نگاه میکنم...یکی از بچه های اتاق بغلی آماده زیر پنجره و دارد گریه میکند...با خودم میگویم صدای آهنگ را کم کنم الان طرف به همه چیزم شک میکند که دارم این آهنگ را انقدر  گوش میکنم....صدای آهنگ را خفه میکنم....دختر صدای گریه هایش کم میشود...دوباره صدای آهنگ را زیاد میکنم....آه و ناله ی دختر باز بلند میشود...هی صدای آهنگ را کم و زیاد میکنم...طرف را به بازی میگیرم....کم ...زیاد...کم ....زیاد...آخرش هم میزنم یک آهنگِ شاد...از پنجره بیرون را نگاه میکنم... دخترِ رفته است....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:40  توسط میس الی  | 

رفتم پیش یکی از دوستان...همان شخصی هم که تووی چند پستِ قبلی درباره اش صحبت کرده بودم هم هست...همان که گفتم از چهچه زدن هایش مستفیض شدیم...در کل فکر میکردم آدم مغروری باشد...یک سری اخلاق های خاص دارد...آن اخلاق هایی که هم دوست دارم هم نه!دارد ناخن هایش را لاک میزند...ژیگول پیگول هم کرده...قیافه اش تهاجم فرهنگی شده...حتما قرار دارد لابد!!..با دوستم مینشینیم پایِ منقل(منقلِ حرف زدن!!)تعریف هایمان میکشد به خواننده های خارجی...من فلانی را دوست دارم چون اینطوری است اونطوری است...یهو این دهنِ وامانده باز میشود و شروع میکنم به تعریف از taylor!آخ که چقد زندگیِ این طرف...یهو خانوم ژیگول میپرد وسط سخنرانیمان که:کجاش جالبه؟ چرا دوسش داری؟من جلف تر از اون ندیدم!!من:من دوسش دارم!!اون:خیلی جلفه...دیدی توو فلان برنامه چه اداهای مسخره ای دراورد؟(یک اسم خارجکی میگوید)منم که نمیفهمم دوباره تکرار میکنم:من دوسش دارم...باز میگوید:دیدی با فلان خواننده و فلانی و فلانی توو اون برنامه آهنگه فلان چیز رو خوند؟(لاکردار آنچنان لهجه ی خارجی میدهد که متوجه یک کلام حرفش هم نمیشم ...دوباره در عین نفهمی تکرار میکنم)من دوسش دارم...میگوید:ولی نمیدونم اون آهنگش رو گوش دادی که میخونه: (و شروع میکند به آواز خواندن)خب مسلم است که اینبار هم چیزی نمیفهمم و دوباره تکرار میکنم...من دوسش دارم!طرف میفهمد در کل عرب تشریف دارم...یک ابرو می اندازد پایین یک ابرو بالا و میرود که ناخن هایش را لاک بزند...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:39  توسط میس الی  | 

جان بی جمالِ جانان  میل جهان ندارد.......هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد!!

خب که چی؟عجب دل خوشی دارد این حافظ!!حالا جانانِ جمال دار از کجا گیر بیاورم!!

یعنی حسابی سرکارمان گذاشت دیشب این حافظ!!حالا تا شبِ یلدای سال دیگر باید در به در بیفتم دنبالِ یک جمال آخرش هم میترسم یک جمالِ بی نقطه نصیبم شود(!)حالا نمیشد مثلا حافظ خودش یکی را می انداخت تووی دامنمان...مثلا...مثلا میگفت:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور......کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

هی روزگار...هی روزگار...حافظ هم حافظ های ِ قدیم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:38  توسط میس الی  | 

به خاطر برخی مسائل قرارِ شب یلدا رو فردا شب بگیریم...هندونه ی شب یلدا رو هم خب مسلما همون فردا شب بخوریم....حالا نگرانم...نمیدونم خدا قبول میکنه یا نه؟!

لرزه ی بعد از خربزه:امشب حافظ هم آنتن نمیده!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:38  توسط میس الی  | 

.حدودِ یه ماه هست که سعی میکنم به آفاق جون (همسرم)نگاهِ ثکصی نداشته باشم.

۲.مرد فاعلی ست که فعل ِ س*ک*س رو بر روی مفعول انجام میدهد.

۳.من نمیدونم چرا همیشه پسرها باید روی ِ دخترها باشند.

لرزه ی بعد از خربزه:۱.از سری بیانات استادِ گرامی و نویسنده ی بزرگ کشور در کلاس درس!!۲.مردک ۶۰ سالشِ هنوز توو صکث سِیر میکنه!!۳.این کلاسِ ریاضیات پیشرفته است اما نمیدونم چه ربطی به س-ک-س داره!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:37  توسط میس الی  | 

چادری هم نشدیم که وقتی بهمان آش میدهند زیر چادرمان قایم کنیم که تنها تنها  بخوریم!!

لرزه ی بعد از خربزه:اندر حکایات مراسم این ماه عزیز.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:35  توسط میس الی  | 

هی پسر بگو چی دیدم؟!!

ـ خداخفه ات کنه...باز رفتی فیلم فضایی گرفتی و تنها تنها آرّه؟!

+هه ...نه بابا...توو تلویزیون خودمون بگو دیشب چی نشون داد...دیدی که هر فیلم خارجی که پخش میکنند اگه لباس طرف ناجور باشه با مشکی سانسور میکنند!

ـاوهوم...آره...خب که چی؟

+خب که چی؟!!دیشب توو سریال جدید شبکه یک این بازیگرِ((سیما پورسینا))کلا یه  لباس مشکی تنش بود!!

لرزه ی بعد از خربزه:این خانوم پورسینا یک شخصیتِ تخیلی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:34  توسط میس الی  | 

استاد:حتی لبخند محبت آمیز به همنوع  یک نوع عبادت محسوب میشه!!لبخندهاتون رو از همدیگه دریغ نکنید...

لرزه ی بعد از خربزه:فکم و کلا تمام صورتم درد میکنه!این چند وقتِ همنوع زیاد دور و برم میپلِکه(!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:33  توسط میس الی  | 

و هیچ چیز ما را اینقدر نسوزانید مگر آن زمان که دیدم:

تو هر ماه با گذاشتن یک پستِ آبکی آرشیوت ماه شماری میکند

                                           و

من هرماه با گذاشتن حداقل ۲۸پست آرشیوم ماه شماری میکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:33  توسط میس الی  | 

پسر به دوس دخترش:جوجو کجا ؟کجا؟مقنعه ات رو بکش  جلو بینَم!!اِهِ!!

ما:وااااااااااااااای الهی...چقد پسرِ نازه!!باحالِ غیرتی...

دختر به دوس پسرش:شوشو به دخترای دیگه نگاه نکنی ها...تو مال خودمی تپلیِ ریزه میزه ی من!!(!)

ما:اااااااااااااااه...جمع کن بابا....ندید بدید!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:32  توسط میس الی  | 

جملاتی که پشت در دستشویی ها نوشته میشود جملاتی کاملا فلسفی است!!جملاتی که حاصل تاملات چند دقیقه ایست....تامل زمانی ارزشمند است که آدمی تحت فشار باشد و خب هیچ گاه انسان به این اندازه تحت فشار نبوده است....پس این جملات تامل برانگیز ترین جملات تاریخ است...

لرزه ی بعد از خربزه:یکی از دوستان موضوع تحقیقش نوشته های پشت در دستشویی بود...کل دستشویی های دانشگاه های  سراسری تهران رو رفت.نتیجه:ما ایرانی ها خیلی متفکریم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:31  توسط میس الی  | 

نمیدانم اپیدمی شده....اینکه همه دارند درِ وبلاگهایشان را تخته میکنند...یا اینکه کلاس دارد...اینکه مثلا من بگویم: ما رفتیم...یا تعطیل شد...یا دیگر مرا نمیبینید...یا خفگی مطلق یا چیزهایی در این حول و حوش را با فونت ۶۰ بزنم تووی وبلاگ که شما بیایید التماس کنید که:نرو ...بمان که کارَت داریم...تو بروی ما چه کنیم....ما بی تو معنی نداریم و...کل وبلاگ هایی که دوستشان داشتم(زیاد هم دوستشان نداشتم ولی خب خواننده شان بودم)رفتند پی کارشان...گوریل فهیم...گفت و چای...مهندس خسته

که چی؟!!برویم نازشان را بکشیم که بیایید بنویسید...اصلا حالا که اینطور شد چه بهتر!!گوگل ریدرم ترکید از بس این و آن را ادد کردم!!اصلا همین وبلاگ ها بودند که نصف عمرم رابیخودَکی بادِ هوا کردند!! بله عامل همین ها بودند!خودِ خودِ خودِشان....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:30  توسط میس الی  | 

+ببخشید  آدامس هست خدمتتون؟

ـبله عزیزم....چتد لحظه صبر کنید الان میدم خدمتتون!

+لازم نکرده بدی من...خودت بخور که بوی دهنت خفمون کرده!! اه اه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:30  توسط میس الی  | 

دائم غُر میزند که:کُشتی ما رو با این قالب عوض کردنت بس کن دیگه!

آمدیم فقط یه نکته ی ظریف بگوییم و برویم ردِ کارمان!!ای خوانندگانِ جانِ جانان(!)قالب وبلاگ در حکم لباس زیر آدم است!!همانطور که لباس زیر را باید هر دو روز یک بار عوض کرد قالب وبلاگ را هم ایضا!!!یک جور نظافت است هر دویشان!

لباس های زیرتان را عوض کنید که شپش نیفتد به جانتان...بو نگیرید که اطرافیانتان بگویند:اه اه پیف پیف و بچه ها بگویند بو گَندو!!اصلا از آنجایی که آدم نباید امروز و دیروز و فردا و پس فردایش و همچنین روزهای بعدی اش که حال و حوصله ی شمار کردنشان را ندارم مثل هم باشد ما هی قالب و لباس زیرعوض می  کنیم...بله...نصف وبلاگ های مشهور دنیا قالب های زیبایی دارند اما از لحاظ محتواکاملا تهی هستند(چاخان کردم)ولی این وبلاگی که الان پیش روی شماست هم تنوع قالب را برای شما ایجاد میکند که نوعی نظافت شخصی وب است و هم محتوایش  در حد بالایی است(جانِ شما...تعریف از خود نباشد)خلاصه گفتیم که بگوییم نظافت چیز خوبی است ...رعایتش کنید !!دو روز دیگر یقه ی مان را نگیرید که ما تو را به عنوان وبلاگ برتر میدانستیم و اصول زندگی را از تو آموزش میدیدیم و منتظر بودیم همه چیز را تو به ما بگویی و نگفتی!!گفته باشم هیچ توجیهی برای شپشو !!شدنتان ندارید!!گفته باشم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:29  توسط میس الی  | 

استاد: خب امسال چه سالی هست؟

دانشجو:خشکسالی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:29  توسط میس الی  | 

انقدر این فیلمِ ((رنگ خدا)) را به هر مناسبتی پخش کردند و انقدر من پای این فیلم هر دفعه برای یکی از شخصیت ها  گریه زاری کردم که گمان کنم تا یک سال آینده مجید مجیدی بتواند مستندی با عنوانِ(( چشمان بینندگان ما)) یا مثلا((چشم در آمده ها))یا یک چیزی در همین مایه ها بدهد بیرون!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:28  توسط میس الی  | 

بارها و بارها خواستم درِ این وبلاگ را تخته کنم و قیدِ وبلاگ نویسی را بزنم...به خودم گفتم این سانتا مانتالیسم بازی ها به ما نیامده...که چی؟مثلا بنشینی و دوتا جمله ی فلسفی از تووی مخت آن هم با هزار درد و فشار و آخ  اوخ بکشی بیرون یا ۴تا اصطلاحِ نیش تا بناگوش ساز درست کنی که آخرش چه؟! یکی بیاید بگوید ایول و یکی بگوید خاک بر سرت با این نوشتنت و یکی دیگر هم یک حرفی بزند که به شما اصلا مربوط نیست(این یکی کامنت خصوصی ست مثلا!!)علی ایحال از این افکار زیاد به ذهنم خطور کرد...اما حالا...این وبلاگ ...امروز...رسید به نه ماهگی...نه ماه ِ شدن یعنی به تکامل رسیدن...یعنی فهمیدن خیلی چیزها...یعنی رشد کردن...یعنی اینکه تو در این چند ماهی که گذشت خیلی ها را شناختی...فهمیدی به چه وبلاگ هایی ویار داری...حالا دیگر مسلما نمیتوانم قیدِ این وبلاگ را بزنم...این وبلاگ دیگر حکم بچه ام را دارم!!کجای دنیا دیده اید در نه ماهگی بچه ای که در شکم مادرش است را سقط کنند ...انوقت خودِ مادر هم سِقَط میشود...از امروز باید بیشتر مراقبش باشم...حواسم باشم چه حرفایی میزنم...چه کسانی را لینک میکنم...خب دوستان مجازی مرا با این وبلاگ میشناسند!!برای رها کردنِ این وبلاگ تنها یک  راه وجود دارد:بچه ام را بگذارم تووی  سطل یک بار مصرف ُرویش را با با یک دستمال ابریشمی بپوشانم و بیاندازمش تووی جوقِ(ب) آب!!

برعکس تمام وبلاگ هایی که تولد یک سالگی میگیرند من...الی...نه ماهِ شدن وبلاگم را جشن میگیرم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:28  توسط میس الی  |